کاش می توانستیم در کوچه های شهر خانه ای می ساختیم با تاروپود صداقت ومهربانی که سقف آن ها بر سنون های اعتماد استوار می شد.می خواهم من هم ازدل حرف بزنم که شایدنوشته هایم چشم قلبی رابزند.به راستی عشق چیست؟ عشق بالاترین هدیه ای است که می توانیم به یک دیگر بدهیم.می گویند در سرزمین عشق همه خوبی های جهان برای ساکنان آن شهر است،اما به راستی خوبی های آن عادلانه توزیع می شود ؟
زمانی که نگاهت را ازهر غمی پاک می کنی وبدون احساس شکست راهی شوی ، پیروز می شوی .من هم می خواهم این راه را ادامه دهم ،حتی اگر کفش هایم خسته شوند.نمی دانم می شود در این راه همسفر شما باشم و از دریای حمایت شما سیراب شوم ؟سراسرذهنم پر است ازحرف های ناگفته که ریشه در دل دارد،نمیدانم پایان این راه به کجا ختم می شود به یک شاهراه یابیراهه؟!اما این را می دانم که به زندگی هر جور نگاه کنی،همان جور می بینیش، حتی باچشمان بسته!من زندگی را از دریچه دل نگاه می کنم شما چه طور؟
عذر من را ازاین که وقت گران بهای شما را در گیرحرفهایی پر از سادگی کردم بپذیرید.
+ دختر
تنهايي شب
|
کاش می شد در نگاهت عشق را معنا کنم
عکس چشم عاشقم را در دلت پیدا کنم
کاش قلب سنگ تو از عاشق من بو برده بود
تاکه میشدمجنون بودنم راهدیه لیلا کنم
کاش حتی تک سلامی مینوشتی سوی من
درجوابت دفتری شعر سوی تو انشا کنم
کاش بود در وجودت ذره ای از مهر تا که من ،
دردل چون سنگ خارایت خودم راجا کنم
کاش حتی لحظه ای فرصت به من مجنون دهی
گر نبودم لایقت پا در ره صحرا کنم..... .
+ دختر
تنهايي شب
|
دوباره بازآغازبی پایان گریه های من شروع می شود ودوباره باید رویای شکفته با تو را از یاد ببرم .دوباره باید آرام وبی صدا در ظلمت شب از غم هجرانت گریه کنم تا تمام ستارگان وکهکشان ها صداقت کلامم را با گریه باور کنند .به راستی چه کسی آواز جدایی راسر داد ومن را از تو جدا کرد .لعنت بر تو ای روزگار بی وفا که ناقوس جدایی را تو به صدا درآوردی وآهنگ جدایی را تونواختی .حالا چه گونه این دل من با این فریاد دلخراش جدایی کنار برود احساس می کنم که از جدایی نفرت دارم ،مرغان خوش آواز دگر بارناقوس جدایی سر می دهند گویا آنان نیز از جدایی گریزانند ولی عزیزم تو را هرگزفراموش نمی کنم اگر چه جدایی بین ما می افتد.
باید همه بدانند که ما اسیر بازی سرنوشت شده ایم و بی خودی در تکاپو هستیم وفردای ما را سرنوشت رقم میزند.