گوشه ای از زندگی واقعی خودم
حدود دو سال پیش بود که باهاش اشنا شدم ... در دیدار اول احساس عجیبی بهم دست داد . احساسی که فقط همون دفعه بود و بس .واسم عجیب بود زمانی که از فکر در اومدم دیدم داره منو نگاه میکنه به من خیره شده بود ولبخندی زد.منم واسه اینکه کم نیارم نیش خندی زدم که ای کاش نمی زدم . راه افتاد که به طرفم بیاد من هول شده بودم نمیدونستم چی کار کنم دمپایی ام را در اوردم ومحکم به سرش زدم بیچاره اون سوسکه که بخاطر من مرد و منم شدم قاتلش ای کاش همون زمان بهش نمی خندیدم تا شاید این واقعه روی نمی داد
+ دختر
تنهايي شب
|
سلام
من دوباره پس از یازده روز اومدم ولی یه جور دیگه تصمیم گرفتم
نوع نوشتنمو هم عوض کنم دوستار همگی تون
ا ت ن ا
