شب بود و تاریکی در کوچه ها پرسه میزد...
تشخیص کسی که در آن موقع شب سعی در
به هم زدن افکارش را داشت آسان نبود
در تاریکی جوانی بلند قامت را دید که از اتومبیل
خارج شد و چند گام به سمت او برداشت
با هر گام او قلبش به تپش در امد و صدای آن را
به وضوح می شنید اما ناگهان از حرکت ایستاد
این نوا که در دل او شعف به پا کرده بود و جانش رخنه کرده بود
نوایی نبود جز سخنان دل یک عاشق...
+ دختر
تنهايي شب
|
+دوباره برگشتم ...
اما نه اون ادم قبلی