..میخواستم فقط من باشم..
دختر تنهايي شب من باشم..
اما نشد..
حالا بیزارم از کسایی که نزاشتن خودم و پیدا کنم..
انقدر دلگیرم که شوق مرگ در من زبانه میکشد
+ دختر
تنهايي شب
|
بهم گفت: معلوم نیست! با کی!؟ کجا؟
گفتم : با تو همین جا به همین سادگی
+ دختر
تنهايي شب
باید شب هایمان را با همین مداد رنگی های صورتی٬خاکستری کنیم!
+ دختر
تنهايي شب
وقتی صدای نفس هایت هم شنیده نمیشود!
شاید که وقت آن رسیده!
باید مرده باشی ! حتی اگر زندگی کردن بدانی..!
+ دختر
تنهايي شب
فرق میکنه؟!
فرق میکنه برگ خشکه ! درختِ پیره باغ باشی یا
برگ خشک درخت دم خونمون؟
وقتی قراره له بشی؟!
+ دختر
تنهايي شب
میتونی یه طور دیگه شروع کنی..
سرت و بزاری روی سینش و
با موهای سرش بازی کنی...
زیر بارون خیس بشی و اهمیت ندی..
به حرفایی که داری میشنوی!
+ دختر
تنهايي شب
|
شب هایی بود که تا صبح بیدار میشستم..
فکر میکردم..
فکر میکردم..
به آینده ای که من و به سمت خودش میکشید!
+ دختر
تنهايي شب
شوق لحظه ی پیدا کردن تو پشت شمشادای اون طرف کوچه...
داشتنت ...
خواستنت..
سوک سوک!
+ دختر
تنهايي شب

آبنبات چوبی..!
آلوچه وحشی!
هر دو یه مزه میده!
+ دختر
تنهايي شب
توی اولین بلاگم (باور) هووووف!3سال پیش...
دستام میلریزید وقت نوشتن...
اما حالا!
..
محکمتر از همیشه.. فقط با کمی تردید
+ دختر
تنهايي شب
|
چقدر داغونم..
دستام به شدت یخ زده ..
قلبم...
خدایا کمکم کن...
+ دختر
تنهايي شب
میخواستم ..
میخواستم وقتی میگم تمومش کنیم..
حتی خیلی ساده و آروم بگی که نه...
اما تو..
لععنت به من..
لعنت به تو